گوش دل را کشیده ام دیشب
که دگر بی هوا سفر نکند
نرود توی کوچه پس کوچه
به اشاره تو را خبر نکند
گفتمش :
ای اسیر بیچاره ! تو مگر زندگی نخواهی کرد؟ فال حافظ چه وقت نان گردد؟ فکر آینده کن دمی ای مرد!
یکی دو سیلی به صورتش دادم تا که عاقل شود دل و دیده
به گمانم به عقل آمده که چنین بی ترانه خوابیده
هیس ! ساکت! صدایی می آید
گویا باز طاقت از کف داد
کفش هایش یواش پوشید و رفت آن جا خوشا به حالش باد
شعر از فاطمه احمدی
1388/12/24 | نظر (1)
